درباره نویسنده
متین حقی
مینویسم به عشق تنها فرزندم..پسرم متین..امیدوارم در اینده بهترین هدیه ای باشه که بتونم بهت تقدیم کنم و خودت بیای بقیه دفترچه خاطرات زندگیتو تکمیل کنی
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • متین حقی
صفحات اختصاصی
  • گالری عکس های متین
مطالب اخیر
  • آمادگی برای جشن پایان سال
  • عید نوروز 1391
  • کمربند نارنجی
  • تولد
  • تولد 6 سالگی
  • یادداشت
  • سلامی به رنگ روزهای سرد و برفی پاییزی
  • چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠
  • شروع ترم جدید زبان
  • شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠
  • شنبه ۳٠ مهر ۱۳٩٠
  • اولین روز شروع پیش دبستانی
  • شروع مدرسه
  • یکشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٠
  • یکشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٠
  • یکشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٠
  • یکشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩٠
  • سفری به یاد ماندنی
  • کلاس کاراته
  • کلاس تابستانی
  • شهربازی
  • جامپینگ
  • تخت جدید
  • تابستان
  • روز مادر
  • سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٠
  • دوشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٠
  • سلام
  • بالاخره تنبلی رو گذاشتم کنارررررررررررررررررر
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
دوستان من
  • پرستش جاودان
  • کیهان جاودان
  • هيراد
  • هيژا
  • رادين
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
  • جامعه ادبی بیشه
کدهای اضافی کاربر



" name="description" />" name="keywords" /> <-blogtitle->
 
درباره وبلاگ
<-BlogAuthor->

<-AboutAuthor->

  • صفحه نخست
  • پست الکترونیک
  • پروفایل مدیر وبلاگ
موضوعات
  • <-TagName->(<-Tagweight->)
آرشيو وبلاگ
  • <-ArchiveTitle->
  • آرشیو كل مطالب
مطالب اخير
  • <-posttitle->
پيوندها
  • <-LinkTitle->
  • بهترين قالب هاي وبلاگ
نويسندگان
  • <-AuthorName->
صفحات وبلاگ
  • <-PageTitle->
RSS Feed <-persianstat->
<-BlogCustomHtml->
<-BlogTitle->
<-BlogDescription->




<-PostTitle->
<-PostContent->

ادامه مطلب ...


موضوع مطلب : <-TagName->
<-PostDate-> :: <-PostTime-> ::  نويسنده : <-PostAuthor->
نظرات (<-count->)
<-pagetitle->
<-PageContent->

لینک صفحه
عناوین مطالب وبلاگ
<-PostDate-> :: <-posttitle->

 


وبلاگ نویسان قالب وبلاگ وبلاگ اسکین قالب میهن بلاگ

جاوا اسكریپت

متین حقی
متولد 20 دی 1384 ساعت 10 صبح يك روز برفی سرد هستم
آمادگی برای جشن پایان سال
نویسنده: متین حقی - یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱

سلام بازم من بعد از یک مدت طولانی اومدم....

دیگه مدرسه ها داره تموم میشه.... راستش کم آوردم هر روز به مامانم میگم پس کی مدرسه تعطیل میشه من یه کم بخوابم.... نمیدونم که با این حرف بیچاره مامانم دوباره داغ دلش تازه میشه که منو تابستان چکار کنه.... یعنی روزی نیست که نیاد خونه و در مورد کلاسهای تابستانی و اینکه منو کجا بذاره و من چه کلاسی رو دوست دارم حرف نزنه..... حالا فکر کن من کل سال رو رفتم مدرسه مامانم میخواد کل تابستان من را هم با انواع کلاسها پر کنه.... شایدم حق داره آخه من نمیتونم که با اون تا وروجک پرستش و مسیحا خونه مامان بزرگم بمونم..... آخه اون بیچاره از دست ما کلافه میشه.... اون دو تا کم اذیت میکنند من که باشم میشم رئیسشون... دیگه سه تایی غوغا میکنیم.. حالا ببینیم این مامان خانم چه برنامه ای برای ما میذاره

هفته دیگه روز آخر مدرسه جشن داریم و قراره برای جشن یک نمایش اجرا کنیم که من هم جزو گروه نمایش هستم.... کلی تمرین کردم که نقشم رو حفظ کنم.... کلی هم جلو خانوادم تمرین کردم.... حالا ببینیم که من چکار میکنم....

کلاسها هم داره پیش میره

یادم رفت بگم که تو کلاس موسیقی مدرسه چون دوره عرف را خیلی خوب گذرونده بودم استادم بهم تنبک جایزه داد که دیگه میتونم تنبک را شروع کنم.... حالا یکی از آیتم های کلاس تابستانیم موسیقی هست

البته مدرسه هم دو روز در هفته کلاسهای تابستانی داره...

کلاس کاراته و زبان هم که بدون توقف دارم میرم.... هرچی هم غر میزنم که آخ دلم درد میکنه آخ سرم درد میکنه که مامانم منو نبره فایده نداره و سروقت کلاسامو میرم ولی خیلی دوستشون دارم

نظرات ()



عید نوروز 1391
نویسنده: متین حقی - سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱

سلام سال نو همگی با تاخیر مبارک

ایشالا سال جدید همراه با سلامتی و شادی براتون باشه....

من عید امسال به همراه مامان و بابام رفتیم شیراز..... جای همتون خالی خیلی خوش گذشت.... مخصوصا که از صبح تا شب با پرستش و مسیحا حسابی آتیش سوزوندیم..... بیچاره مامانامون دیگه از دست ما کم آورده بودند.... ولی اونجا خیلی خوب بود.... تو حیاط بزرگ اونجا کلی بازی میکردم و بدو بدو کلی خاک بازی کردم و حسابی گلی شدم.... مامانم خیلی عصبانی شده بود ولی من تونستم حسابی بازی کنم بعدشم رفتم حموم.....

خونه مامان بزرگ مامانم که دیگه مامان بزرگ همه ما هم هست و خونه دایی ها و خاله مامانم رفتیم .... خیلی خوب بود.

یک روز هم رفتیم باغ دلگشا که خیلی قشنگ بود و من حسابی خوشحالی و بدو بدو کردم...

ولی جاهای دیدنی مثل باغ ارم و حافظیه و ... نرفتیم چون خیلی شلوغ بود.... ولی رفتم شاه چراغ و کلی برای همه دعا کردم....

شهر بازی و پارک هم رفتم و جامپینگ بازی کردم.... کلی هم غر زدم که کارتینگ سوار شوم ولی سنم کم بود.... وقتی هم خالم سوار شد کلی گریه کردم که منم می خوام سوار بشم.... کلی هم شهر بازی خوش گذشت....

یک روز هم رفتیم رستوران هفت خوان که تازه افتتاح شده بود رستوران هفت طبقه بزرگی بود من ماهی خوردم و یه کم هم سالاد.... کلی هم اونجا شیطونی کردم....

خلاصه تعطیلات خیلی خوبی بود و اونقدر بهم خوش گذشته بود و صبح ها تا دیر وقت خوابیده بودم که بیچاره مامانم خودش را کشت تا من را روز چهاردهم بیدار کنه برم مدرسه...

همیشه خوش و خرم باشید.

نظرات ()



کمربند نارنجی
نویسنده: متین حقی - چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠

سلام دوستان

امروز یک خبر خوب دارم... هفته پیش من تونستم کمربند نارنجی بگیرم... هوراااااااا

خیلی خوشحال شدم. با بابام رفتیم کمربند را گرفتیم و از اول هفته هم اونو بستم روی لباسم... حالا دیگه کارایی که انجام می دم خیلی سخت شده یک روزایی باید با استاد مبارزه کنم... اولش برام سخته ولی بعد یاد میگیرم که چطوری از خودم دفاع کنم. ولی حالا حالا ها کار داره تا به مراحل بالا برسم... خیلی باید سعی و تلاش کنم

نظرات ()



تولد
نویسنده: متین حقی - چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠

سلام به همه روزتون بخیر

بالاخره مامانم وقت کرد یک سری به وبلاگ من بزنه.... من هفته قبل تولدم را جشن گرفتم و کلی خوشحال بودم.... کیکم عکس بن تن داشت و کلی هم کادوهای خوشگل گیرم اومد... مرسی از همه دوستان. پرپری، مسیحا، امیررضا، فاطمه،‌رایین و آترین عزیز که به تولد من آمدند و برام کادوهای زیبا آوردند.

مامان و بابام هم برام لگوی مزرعه و ماشین آلات کشاورزی گرفتن.... بقیه کادوهام پول، لباس، ماشین، قطار، racing و Mp3 بودند... کلی از کادو ها خوشحال شدم دست همه درد نکنه.... مامانم هم چند نوع غذای خوشمزه و سالاد و دسر برای مهمان های عزیز درست کرده بود که خدا رو شکر همشون از دید مهمان ها خوب شده بوده اند.

فردای روز مهمانی هم به تمیز کردن اتاق و کارای باقی مانده پرداختیم خلاصه خیلی خوش گذشت.

فعلا هم مامانم نمیتونه عکس بذاره سرعت اینترنت پایینه

نظرات ()



تولد 6 سالگی
نویسنده: متین حقی - چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠

سلام دوستان

من 20 دی 6 ساله شدم یعنی به گفته مامانم 6 سالم تمام شد..... ولی به خاطر یک سری مشکلات هنوز نتونستم تولد بگیرم.... قراره دو هفته دیگه برام تولد بگیرند من که هرچی ازم می پرسند که چی می خوام نمیدونم چی بگویم.... ولی کلی خوشحالم که جشن تولد دارم.... هر روز هم به مامانم میگم پس کی تولدم میشه.....

خلاصه خبرهاشو بعدا براتون میگم....

کلاسها و مدرسه ام هم که طبق روال معموله.... کلی چیزهای جدید تو مدرسه یاد گرفتم و کلی از معلم خوبم که اینقدر مهربونه تشکر میکنم

کلاس کاراته که دیگه دارم میرم امتحان Q3 بدم و بروم کمربند نارنجی

کلاس زبان هم رفتم فونیکس 5 یه کم سخته که دارم تمرین می کنم خوب دیکته بنویسم

دیگه یاد گرفتم که نقاشی های خوشگل بکشم هر هفته هم یک کتاب داستان که مامانم برام میخونه را براش تعریف میکنم و نقاشی اون را میکشم....کلی امتیازهام زیاد شده و جایزه گرفتم

نظرات ()



یادداشت
نویسنده: متین حقی - شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠

سلام به همه دوستان

بالاخره من بعد از چند وقت دوباره با خبرهای خوب اومدم....

هفته گذشته روز پنجشنبه نمایشگاهی از فعالیت های انجام شده در فصل پاییز توی مدرسه برپا شد که من نیز به همراه مامان و بابام به دیدن نمایشگاه رفتیم... برای خود من که خیلی جالب بود همه کارهایی که درست کرده بودیم را برای نمایشگاه گذاشته بودند.... همه کاردستی ها، نقاشی ها، کارهای فوق العاده زبان و کامپیوتر.... کارت پستال های تهیه شده برای فصل پاییز و شب یلدا

مامان و بابام هم کلی خوششون اومد... خانم معلم مهربونم و خانم ناظم و بقیه معلم ها کلی از من تعریف کردند که طی این چند ماه چقدر پیشرفت داشتم.... من کلی خوشحال شدم

روز بعدشم در کلاس کاراته اولین مبارزه را با حریف انجام دادم گرچه یه کم بدنم درد گرفته بود ولی راضی از مبارزه اومدم بیرون و برای مامانم تعریف کردم که چجوری حریف را شکست دادم.... رفتم Q3

کلاس زبان هم ترم RP1 تمام شد و این هفته ترم جدیدم شروع میشود... دیگه از دیکته نمیترسم... و راحت می نویسم

نظرات ()



سلامی به رنگ روزهای سرد و برفی پاییزی
نویسنده: متین حقی - یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠

هفته گذشته تو مدرسه جلسه ارزشیابی آبان ماه بود... شکر خدا که من توانستم اکثر امتیازهامو ارتقا بدم. مامانم هم از این موضوع خیلی خوشحال شد. مامانم از ناظم مدرسه هم در مورد من پرسیده بود گرچه اولش شک داشت که در مورد شیطونی های من بگویند ولی شکر خدا خانم ناظم خوبمون کلی از من تعریف کرده بود که من چه پسر خوب و‌ مسئولیت پذیری هستم.

این روزها با وجودی که پاییزه ولی هوا خیلی سرده و امروز که دیگه حسابی رفتیم تو سرما... مامانم کلی لباس تن من کرد که سردم نشود. تازه دیروز برف هم بارید و من فکر کردم نکند مدرسه امروز تعطیل شود.

قراره تو ماه آذر هر هفته یک کتاب از کتابخانه مدرسه بیاوریم و مامانمون برامون بخونه و بعد ما براش تعریف کنیم و اون بنویسه و نقاشی اون رو هم بکشیم.

 من که خیلی از این کار استقبال کردم

تازه این هفته بهمون مشق های موسیقی و شطرنج را هم دادند که تو خونه تمرین کنیم..

من هم توانستم با بلز، یک شعر رو بزنم و همه مشق های شطرنج رو هم درست انجام دادم

امروز هم کلاس زبان و طبق معمول دیکته دارم و من از صبح کلی استرس گرفتم که نکنه بلد نباشم

الان دیگه تو کلاس زبان می تونم یه سری از جمله ها رو بخونم و بنویسم. آخ جون

امروز تو مدرسه جشن تولد داشتیم خیلی بهمون خوش گذشت.

نظرات ()



 
نویسنده: متین حقی - چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠

مدرسه

از اول آبان ماه واحد کار بدن انسان رو شروع کردیم.... هر روز یکی از اعضای بدن رو برامون توضیح دادن که چه کاری انجام میده و چطوری باید اونو بکشیم.

روز اول رو با چشم شروع کردیم.... بهمون گفتن که چشم چکار میکنه. چشم راست و چپ رو بشناسیم.... و بتونیم یک چشم درست بکشیم.... انواع چشم ها چطوری هستند.....

بعدشم نوبت دست و پا دهان و ... بود خیلی برای من جالب بود

هر روز هم تقریبا یک نقاشی میکشم

یه کتاب کار بهمون دادن در مورد مشاغل مختلف که اگر مثلا من دکتر بودم چکار میکردم ... یا اگر آتش نشان بودم چی.....

با کمک مامانم اون کتاب رو نوشتیم و رنگ آمیزی کردیم

تازه یک روز هم بهمون گفتن داستان تولد مون رو مامانا برامون بنویسند.... کی و در کجا دنیا اومدیم.... کی راه رفتیم... کی دندونامون درآمد و ... خلاصه اون رو هم با یه عکس از نوزادیم بردم مدرسه....

کلاس زبان مدرسه رو خیلی دوست دارم و همه رو بلدم... کلاس کامپیوتر هم خوبه... شطرنج هم تا حالا خیلی چیزا رو با شعرش یاد گرفتم

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »