سلام بازم من بعد از یک مدت طولانی اومدم....
دیگه مدرسه ها داره تموم میشه.... راستش کم آوردم هر روز به مامانم میگم پس کی مدرسه تعطیل میشه من یه کم بخوابم.... نمیدونم که با این حرف بیچاره مامانم دوباره داغ دلش تازه میشه که منو تابستان چکار کنه.... یعنی روزی نیست که نیاد خونه و در مورد کلاسهای تابستانی و اینکه منو کجا بذاره و من چه کلاسی رو دوست دارم حرف نزنه..... حالا فکر کن من کل سال رو رفتم مدرسه مامانم میخواد کل تابستان من را هم با انواع کلاسها پر کنه.... شایدم حق داره آخه من نمیتونم که با اون تا وروجک پرستش و مسیحا خونه مامان بزرگم بمونم..... آخه اون بیچاره از دست ما کلافه میشه.... اون دو تا کم اذیت میکنند من که باشم میشم رئیسشون... دیگه سه تایی غوغا میکنیم.. حالا ببینیم این مامان خانم چه برنامه ای برای ما میذاره
هفته دیگه روز آخر مدرسه جشن داریم و قراره برای جشن یک نمایش اجرا کنیم که من هم جزو گروه نمایش هستم.... کلی تمرین کردم که نقشم رو حفظ کنم.... کلی هم جلو خانوادم تمرین کردم.... حالا ببینیم که من چکار میکنم....
کلاسها هم داره پیش میره
یادم رفت بگم که تو کلاس موسیقی مدرسه چون دوره عرف را خیلی خوب گذرونده بودم استادم بهم تنبک جایزه داد که دیگه میتونم تنبک را شروع کنم.... حالا یکی از آیتم های کلاس تابستانیم موسیقی هست
البته مدرسه هم دو روز در هفته کلاسهای تابستانی داره...
کلاس کاراته و زبان هم که بدون توقف دارم میرم.... هرچی هم غر میزنم که آخ دلم درد میکنه آخ سرم درد میکنه که مامانم منو نبره فایده نداره و سروقت کلاسامو میرم ولی خیلی دوستشون دارم
